|

وقتي دست غيب تقدير با بوسه هاي مستانه ،نقش ميکده ي عشق من را روي پيشانه ي تو مي بست ، تند باد سرنوشت را در درياي زندگي ام مي دميد كه دائم مسافر جاده ي تاريك چشم من بود و چه سخت است از بي تو گفتن در هجوم اشكهاي بي شكيب سنگين و بغض آلود گریستن. دلم هزاران سال است در پي ديدن تو بدنبال آرامش است و چه زیباست همیشه در تنهایی تو را حس کردن راز چشمانت را فهمیدن و من در تمنای لحظه صدای عشق چشمهایم تر میشوند و نگاهم بدنبال روزنه ای برای پرواز میگردد تا ترنم نگاهت را در لطافت باران جستجو کند

|